هنر داریم تا حقیقت ما را نابود نكند." این جمله نیچه مانند بسیاری از گفته های او در گوش ما طنینی غریب دارد. نیچه، فیلسوف كسی را می داند كه سخن نابهنگام می گوید. آن كه اقوال مشهور و متعارف می گوید، هر چه بگوید در مقام فیلسوف سخن نمی گوید. چرا اگر هنر نبود حقیقت ما را نابود می كرد؟ هنر چیست؟
حقیقت چیست؟ این قول كه حقیقت می تواند به نابودی ما بینجامد، قولی نابهنگام است . سخن از حقیقت و تعریف حقیقت را سابقه ای لااقل به درازای تاریخ متافیزیك غربی است. اما در جمله نیچه نسبتی بین حقیقت، هنر و زندگی برقرار است. نسبتی كه از مهمترین دلمشغولی های نیچه در تمامی عمر اندیشه ورزی اوست. به همین جهت است كه نیچه را می توان در عین حال هم فیلسوف زندگی و هم فیلسوف هنر و هم فیلسوف حقیقت دانست. البته نسبت نیچه با زندگی و هنر نسبتی ایجابی و با حقیقت نسبتی سلبی است. او دشمن حقیقت است كما اینكه مدافع سرسخت زندگی است. حقیقت را معارض زندگی می بیند و هنر را امیدبخش و نجات دهنده زندگی و بهترین انگیزه برای زندگی... سخنان عجیبی است. چرا نیچه دشمن حقیقت است؟ معمولاً به انسانهای مغرض، منفعت طلب، گمراه و معاند ، دشمن حقیقت گفته می شود. آیا می توان نیچه را از زمره چنین افرادی دانست؟ نیچه به هیچ عنوان متصف به چنین صفاتی نیست. او یك متفكر است و آثار او گواه آشكار این ادعاست و مقام تفكر، مقام گذشت از غرض و منفعت طلبی و عناد است. آنچه مسلم است «دریافت» نیچه به عنوان یك فیلسوف از حقیقت و تاریخ حقیقت است. او دریافته است كه تاكنون دروغ حقیقت نامیده شده است، و خود را اولین كسی می داند كه حقیقت را كشف كرده است، یعنی دروغ را به صورت دروغ حس كرده است. نیچه به ما می گوید كه از همان ابتدای زندگی مسئله نسبت هنر و حقیقت را جدی گرفته است و در مواجهه با مخالفت هنر و حقیقت خوفی مقدس در دل خویش احساس می كند. حقیقت به انسانها زیان می رساند زیرا زشت است چرا حقیقت دروغ، زشت و مخالف با زندگی و هنر است؟
به نظر نیچه مفهوم متعالی و جهان حقیقی به این جهت اختراع و جعل شده است تا تنها جهانی را كه هستی دارد، از ارزش محروم كند، تا برای واقعیت این جهانی (زمینی) هیچ هدف و وظیفه ای باقی نماند.
آنچه اصیل است زندگی است. همه چیز باید در خدمت زندگی باشد و هر آنچه ضد زندگی است حتی اگر حقیقت باشد زشت و ناروا است. اما زندگی چیست؟آیا منظور نیچه زیستن به هر قیمتی است؟ آیا با پستی و زبونی سعی در ادامه حیات دادن مورد نظر اوست؟ اگر اینگونه بود سخن از انحطاط و تعالی كه به كرات به آن اشاره می كند بی معنا می بود. زندگی اصل و اساس است، اما زندگی منحط ارزش زیستن ندارد. نیچه را به درستی می توان صاحب نظر در آسیب شناسی فرهنگی نیز دانست. كسی كه كوشیده عوامل انحطاط و زبونی تاریخی و فرهنگی غربی را(با تأكید بر فرهنگ آلمانی عصر خویش) باز شناسد.
باید از انحطاط رهید و جهان را به گونه ای دید كه قابل زیستن باشد. زیستنی در كمال نشاط و در اوج كمال و این امر هنگامی میسر خواهد بود كه زندگی اساس و پایه هر ارزشی باشد و ملاك و میزان ارزشها گردد و نه بالعكس. هنگامی كه عقل و اخلاق به تعریف زندگی و تعیین ملاك و میزان برای آن بپردازند، زندگی می پژمرد و نفی می شود و جهان غیرقابل تحمل می گردد. زیرا عقل از دریافت حقیقت زندگی كه عین سیلان و بالندگی است ناتوان است، چرا كه به آنچه می اندیشد ثبات می بخشد و این یعنی نفی زندگی. بر اخلاق نیز كه مبتنی بر عقل است همین حكم صادق است. به نظر نیچه به جای آنكه زندگی در خدمت عقل باشد باید عقل در خدمت زندگی قرار گیرد و زندگی یعنی فزونی و شور و شعف و سرمستی و از خودبیخودی و آنگاه در پرتو این شور و نشاط و بیخودی، به روزمرگی سامان دادن. به همین جهت است كه نیچه به آیین دیونیسوس توجه دارد، یعنی تأیید زندگی حتی در شگرف ترین و سخت ترین مسائل آن.
اگر نیچه عقل را در خدمت زندگی می خواهد این البته بدان معنا نیست كه عقل باید اسیر احساسات باشد و احساسات باید بر زندگی غلبه داشته باشد. نیچه در برخی مواضع و بخصوص در نقد موسیقی واگنر به احساساتی بودن و اصالت دادن به احساسات سخت می تازد و حتی مغلوب احساسات گردیدن را نشانه ای از انحطاط می داند. به نظر او حتی اگر هنر را از جنبه تمتع از لذایذ دنیوی بنگریم و بدان به عنوان وسیله ای برای كسب لذت نگاه كنیم، به انحطاط دچار خواهیم شد و این وضعی است كه در قرن هیجدهم پیش آمده است. به همین دلیل هنر واگنر را بیمار می شمارد و سرشت متشنج كننده عواطف این هنر و ایجاد هیجانات شدید توسط آن را نمایانگر بیماری می داند.
آنچه زندگی را ممكن و قابل تحمل می سازد نگاه زیباشناسانه به جهان است. اگر جهان را از منظر زیباشناسی بنگریم، زیباست و قابل زیستن و زندگی با همه رنجها و مشقت هایش تنها در این صورت قابل تحمل خواهد بود.
نیچه نه زبون اندیش است كه مبلغ چسبیدن به زندگی حیوانی و نباتی یا گله وار باشد، بلكه از تعالی و فزونی زندگی دفاع می كند و ارزش آن را نیز به همین تعالی و تصاعد آن می داند و نه در مخالفت با عقل جانب احساسات را می گیرد و می خواهد كه زندگی تابع احساسات باشد. البته از حسی سخن می گوید كه آن را می توان به نوعی شهود تعبیر كرد كه در خدمت غریزه زندگی است. اما غریزه هنگامی كه خود را عقلانی كند ضعیف می شود.
اهل عقل در هر زمان زندگی را بی ارزش معرفی كرده اند و با زندگی از روی شك و اندوه سخن گفته اند و سخن آنان سرشار از خستگی از زندگی و ضدیت با زندگی است. حتی سقراط به هنگام مردن گفت: زیستن یعنی زمانی دراز بیمار بودن. سقراط فلسفه را مشق مرگ می دانست. زندگی بخودی خود سخت و دهشت زاست، فراز و نشیب،انحطاط و بالندگی ذاتی زندگی است. مهم نگاه انسان است به زندگی. با نوع نگاهی كه به جهان می افكنیم یا آن را قابل تحمل و ارزشمند برای زندگی می یابیم، یا غیر قابل تحمل و بی روح و سرد وبی ارزش می بینیم. آنچه زندگی را ممكن و قابل تحمل می سازد نگاه زیباشناسانه به جهان است. اگر جهان را از منظر زیباشناسی بنگریم، زیباست و قابل زیستن و زندگی با همه رنجها و مشقت هایش تنها در این صورت قابل تحمل خواهد بود. نیچه در زایش تراژدی با طرح دو نحوه نگرش دیونیسوسی و آپولونی در یونان باستان كه در آثار هنری آنان هویداست می خواهد نشان دهد كه چگونه یونانیان از راه هنر بر سیل فنا كه بنیاد هستی را تهدید می كند، غلبه كردند. نگرش آپولونی نشانه عالم خیال و جهان زیبای رویاست. در رویاها بود كه پیكره های شكوهمند الهی برای نخستین بار در مقابل جان انسان ها ظاهر شدند، در رؤیاها؛، شكل بخشنده بزرگ، اندامهای با شكوه و موجودات فوق انسانی را نظاره می كردند. یونانیان این تجربه خویش را كه در رؤیا بدان دست یافتند در آپولون مجسم می كردند. آپولون ایزد انرژی های قالب پذیر و در عین حال ایزد پیشگوست. آپولون یكتای درخشنده ، الوهیت نور و نیز فرمانروای توهم زیبای جهان درونی خیال است. نیچه نگرش آپولونی را سرچشمه هنرهای تجسمی و بخش مهمی از شعر می داند. آپولون مظهر اصل تفرد و آسودگی و آرامش انسانی . آپولون تصویر شكوهمند و مقدس اصل تفرد است كه شادی و فرزانگی خیال، همراه با زیبای اش از راه حركات چشمان او با ما سخن می گوید. دیونیسوس خدای باروری و شراب است كه آئین پرستش او همراه با رقص و میگساری بود. پیروان آئین دیونیسوس رهایی آدمی را در مستی و از خود بیخودی می دیدند و معتقد بودند كه دیونیسوسی می تواند به آدمی خلاقیت خدایی عطا كند. در حالی كه نگرش آپولونی نگرشی روشن بین و طالب شفافیت است. در نگرش دیونیسویی جذبه و بیخودی و مستی غلبه دارد و همانطور كه نگرش آپولونی منشأ هنرهای تجسمی است، نگرش دیونیسوسی و موسیقی و آواز آئینی آن منشأ اشعار هجایی و درام یونانی است. هر دو نگرش البته متكی بر نسبت به واسطه یونانیان با مسائلی است كه در زندگی خویش با آنها روبه رو هستند. یونانیان همچون سایر انسانهای عصر اسطوره از راه خیال و انكشافاتی كه از این طریق برای آنان حاصل می شود با هستی مواجه می شوند، آنان اهل دل اند نه اهل عقل، اهل كشف و شهود و آشنایی با رازند، نه مفهوم پردازی و تعقل و استدلال و برهان. این ویژگی در نگرش آپولونی و دیونیسوسی البته مشترك است. انسان یونانی به زعم نیچه با موسیقی دیونیسوسی از غم دنیا و رنج و مصائب زندگی احساس رهایی می كند و زندگی را علی رغم تمام رنجها و مشكلات آن پرقدرت و لذت بخش می یابد. بنابر این هنر، او را نجات می دهد و زندگی را برای او تحمل پذیر و لذت بخش می سازد. جهان رازآلود و رمزآمیز اسطوره ها كه همزاد خیال آدمیان بود و آدمی با دل بدان اتصال داشت، با پیدایش نگرشی نو كه ویژگی آن شكاكیت و نقد و بررسی مفهومی امور بود، نه به یكباره كه به تدریج فرو ریخت و همه چیز آن مضمحل شد و حتی هنر نیز كه محصول بیخودی و مستی خوانده می شد، با آگاهی و هشیاری پیوند خورد و نگرش زیباشناسانه دیگری بوجود آمد كه طبق آن برای آنكه اثری زیبا باشد باید عناصر آن دارای نسبتی سنجیده و منطقی با یكدیگر باشند. سقراط نگرش علمی ای را عرضه كرد كه براساس آن همه چیز باید به داوری خرد سنجیده شود و چیستی آن معلوم گردد. حقیقت هر چیز را به عقل می توان شناخت، زیرا داور نهایی عقل است. تراژدی یعنی مهمترین و بزرگترین هنر یونانیان چون از حقیقت سخنی به زبان نمی آورد باید كنار گذاشته شود. روح علمی كه سقراط مبشر آن بود مقتضی در حاشیه راندن هنرها است.
با سقراط و ایمان او به قابل توضیح بودن طبیعت و اینكه با روش دیالكتیكی عقلی می توان به شناسایی هرحقیقتی دست یافت، جهان اسطوره نابود شد و با نابودی اسطوره شعر بسان موجودی بی خانمان از خاك آرمانی طبیعی خود بیرون رانده شد. با اندیشه سقراطی هستی و جهان به موضوعات شناسایی آدمی تبدیل شدند و این یعنی جدایی انسان از جهان و از هستی و این جدایی به تحقیر و نهایتاً نفی این جهان انجامید. نیچه در عوض نگرش زیباشناسانه از هستی و جهان را پیشنهاد می كند و به نظر او هستی و جهان تنها به عنوان یك پدیده زیباشناسانه قابل توجیه است. به عبارت دیگر جهان را باید چونان بازی هنرمندانه ای بنگریم كه حتی زشتی ها و ناهماهنگی های آن نیز بخشی از این بازی فناناپذیر لذت بخش است. چرا موجه ترین تفسیر از هستی و جهان تفسیر آن به مثابه یك اثر هنری و یك بازی هنرمندانه است؟ نیچه برای تأیید نظر خویش به سخن هراكلیت اشاره می كند كه او نیز نیروی جهان ساز را با كودكی در حال بازی مقایسه می كند كه سنگ ریزه ها را اینجا و آنجا می گذارد و تپه های شنی می سازد تا دوباره آنها را ویران كند... نگرش زیباشناسانه به هستی و جهان در مقابل نگرش عقلی بدان است. در نگرش عقلی گویی آدمی بر فراز جهان ایستاده است و از بالا بدان می نگرد و محیط بر عالم است، در حالی كه فی الواقع عالم و هستی برآدمی احاطه دارد و تصور چنین جایگاهی برای آدمی صرفاً نشانه خود بزرگ بینی توهم آمیز او است. با این نگرش میل به تعیین تكلیف همه چیز و حل همه مسایل و مجهولات در انسان بوجود می آید. نتیجه عملی این نگرش به نظر نیچه نفی زندگی و بی ارزش دانستن آن بوده است. در نگرش عقلی همه چیز بر اساس اصل علیت توضیح داده می شود. اصل علیت می خواهد اساس علت همه چیز را توضیح دهد ولی اساس بی اساس هستی را با اصل علیت نمی توان توضیح داد. تنها می توان آن را چون بازی نگریست. بازی كنشی است كه از هرگونه مفهوم پذیری گریزان است، در قالب تعریف نمی گنجد، مقصودی ورای خویش دارد، بر بازیگران محیط است، با لهو و لعب و بیهودگی و پوچی نیز نسبتی ندارد. آدمی بازیگر بازی عالم است و آنانكه جای داور و قاضی را اشغال می كنند، به شكل بدتری بازیچه بازی عالم می شوند. فیلسوفان از سقراط تاكنون به جای شركت در بازی عالم خواسته اند قضاوت بازی را بر عهده گیرند، حال آنكه خود نادانسته سخنگوی اراده به قدرت كه بازیگردان اصلی بازی است شده اند. اراده به قدرت به زبان آنان و برای تحكیم خویش ارزش هایی را وضع كرده است كه به نام حقیقت معرفی شده است. حقیقت صرفاً ارزش هایی است كه برای حفظ و بقای زندگی آفریده شده است. حقیقت آن نوعی از خطاست كه بدون آن زندگی امكان پذیر نخواهد بود. نیچه میل فیلسوف و اشتیاق او به حقیقت را كه محصول وسعت بینش اوست، عامل ایجاد ارتباط بین موجودات و اتخاذ بینش منطقی می داند كه این امر نیز موجب نوعی خوش بینی متافیزیكی مبتنی بر منطق می شود كه به تدریج به همه چیز سرایت می كند و همه چیز را زیر حجاب دروغ پنهان می سازد. از آنجا كه منطق یگانه حاكم و ملاك و معیار نیست، دروغ به عنوان حقیقت معرفی می شود.
منظور نیچه البته مخالفت با شناسایی و علم نیست، بلكه ماهیت شناختن را چیزی جز كاركردن با استعاره های محبوب، یعنی تقلیدی كه دیگر تقلید محسوب نمی شود و لذا نسبتی با حقیقت ندارد، نمی داند. آنچه شناسایی می خوانیم حصول صورتی از حقیقت اشیا نزد ما و به طریق اولی وصول به عین آنها نیست، بلكه نقشی است كه از خویش بر جهان می زنیم و خود را در جهان و اشیا می بینیم و طرفه آنكه آن را حقیقت می نامیم. نیچه این معنا را چنین توضیح می دهد: آنچه فیلسوف می جوید حقیقت نیست، بلكه بیشتر استحاله جهان به انسانهاست. او می كوشد تا با خودآگاهی به فهمی از جهان دست یابد. تلاش او معطوف به جذب و ادغام (جهان در ذهن بشری) است. او زمانی راضی می شود كه امری را براساس قیاس به نفس توضیح داده باشد. درست همانطور كه ستاره بین همه جهان را خادم فردی واحد می انگارد، فیلسوف نیز به جهان چونان یك انسان می نگرد.
اكنون به درك نیچه از حقیقت نزدیك تر می شویم. اولاً به نظر نیچه چیزی به نام میل به معرفت و حقیقت وجود ندارد، آنچه هست صرفاً میل به باور حقیقت است. معرفت ناب هیچ میل و غریزه ای ندارد. به عبارت دیگر در آدمی صرفاً كششی به سوی باور كردن حقیقت و درستی شناسایی وجود دارد. به طور طبیعی میل داریم چیزهایی را حقیقت بپنداریم و با اعتقاد به شناخت آنها به آسایش خیال برسیم. این امر برای زندگی ما ضروری است و بدون آن زندگی نشاط خود را از دست می دهد. به همین جهت است كه نیچه اهمیت حقیقت را برای انسان در این می بیند كه والاترین و نابترین زندگی با این باور ممكن می گردد كه آدمی مالك حقیقت است و انسان را نیازمند به باور به حقیقت می داند. هرچند ما هنوز نمی دانیم این میل از كجا ناشی می شود. ثانیاً حقیقت به تمامی متكی بر قیاس به نفس است. آنچه حقیقت می خوانیم و در طول تاریخ چنین خوانده شده است متكی است بر فرافكنی احوال و صفات خویش بر جهان و موجودات جهان و لذا كاملاً بشری و آفریده فكر و خیال و زبان بشر است. حقیقت سپاه متحركی از استعاره ها، مجازهای مرسل و انواع و اقسام قیاس به نفس بشری است. مجموعه ای از روابط بشری است كه به نحوی شاعرانه و سخنورانه تشدید و دگرگون و آرایش شده است و اكنون پس از كاربرد طولانی و مداوم در نظر آدمیان امری ثابت و قانونی و لازم الاتباع می نماید. به همین جهت نیچه حقیقت را توهماتی می داند كه ما موهوم بودنشان را از یاد برده ایم، استعاره هایی كه از فرط استعمال فرسوده و بی رمق گردیده اند، سكه هایی كه نقش آنها سائیده و محو شده است و اكنون دیگر فقط قطعاتی فلزی محسوب می شوند و نه سكه هایی مضروب و ثالثاً حقیقت را اراده به قدرت برای تحكیم و استمرار خویش وضع می كند. نیچه وجود موجودات را اراده به قدرت می داند. همه موجودات مظاهر اراده به قدرتند و اراده به قدرت اراده به قدرت بیشتر است و لذا در ذات اراده به قدرت افزایش قدرت نهفته است. اما این افزایش بی نهایت نیست و حتی ممكن است ضعف و سستی نیز عارض آن گردد. اراده به قدرت برای مقابله با این وضعیت به وضع ارزش ها می پردازد. ارزش ها همانها است كه حقیقت نامیده می شود. عالم مثل افلاطونی، خدای مسیحی، عقل و علم و پیشرفت و عدالت در دوره جدید (كه جملگی حقیقت خوانده شده اند) چیزی جز وضع ارزش ها توسط اراده به قدرت برای حفظ و تحكیم خویش نبوده است. بنابر این آنچه حقیقت دانسته شده است صرفاً جعل اراده به قدرت است و فیلسوفان و اندیشمندان كه از حقیقت دم زده اند، زبان ارده به قدرت بوده اند و بالاخره حقیقت نوعی از خطاست كه بدون آن، گونه معینی از زندگی امكان پذیر نخواهد بود. به عبارت دیگر نیچه حقیقت را نه متضاد خطا بلكه مرتبه ای و شكلی از خطاهای گوناگون می داند. حقیقت چشم انداز است و چشم اندازهای بسیار گوناگون وجود دارد و در نتیجه حقیقت انواع بسیار گوناگونی دارد و لذا حقیقتی وجود ندارد. به هنر محتاجیم تا بتوانیم زندگی كنیم. هنر بزرگترین انگیزه زندگی است. هنر و فقط هنر وسیله مهمی برای ممكن ساختن زندگی است، اغوای مهمی در جهت زندگی است، محرك بزرگ زندگی. هنر برترین نیروی مخالف كل اراده به انكار زندگی است. به عبارت دیگر هنر در مقابل اندیشه های ضد حیاتی مسیحی، بودایی و به طور كلی نیست انگارانه، زندگی را معنا می بخشد. هنر نجات بخش انسانی است كه خصلت پرسش برانگیز و هراس انگیز هستی را می بیند و نیز نجات بخش انسان اهل عمل است كه می خواهد علاوه بر ملاحظه خصلت پرسش برانگیز و هراس انگیز هستی آن را زندگی كند. به طور كلی نیچه اراده به نمود، خیال، شدن و تغییر را ژرفتر و متافیزیكی تر از اراده به حقیقت می داند و بنابر این هنر را برتر از حقیقت می نشاند. و اما پرسش مهمی كه همچنان باقی است این است كه آیا نیچه با تلقی خاصی كه از حقیقت دارد یعنی آن را وجهه نظر، دروغ، جعل و اراده به قدرت، می داند از تلقی رایج و متعارف از حقیقت كه در طول تاریخ مابعدالطبیعه بسط پیدا كرده است نیز گذشت حاصل كرده است؟ آیا نیچه متعرض پرسش از ذات حقیقت شده است؟ حقیقت در تاریخ متافیزیك غربی به مطابقت میان ذهن و عین تأویل شده است و به عبارت دیگر حقیقت به صدق تنزل پیدا كرده است ولی نیچه حقیقت را دروغ (مخالف صدق) می داند.
همواره انسانها آنچه را یافته اند عین حقیقت انگاشته اند و حقیقت را نیز مطابقت بین یافت خویش و عین خارجی دانسته اند. نیچه نشان داده است كه یافت ما صرفاً مبتنی بر وجهه نظر ماست و لذا مطابقی در عالم خارج ندارد و همین معنا حقیقت را دروغ می داند. اما با این همه نیچه همچنان در محدوده همان تلقی متافیزیكی از حقیقت باقی است و از ذات حقیقت پرسش نمی كند.
پرسش از ذات حقیقت را تنها با گذشت از مابعدالطبیعه می توان مطرح كرد. گذشت از مابعدالطبیعه هنگامی حاصل می شود كه مفاهیمی كه اساس اندیشه مابعدالطبیعی است به عیار نقد سنجیده شود. البته نیچه بسیاری از این مفاهیم را جسورانه مورد نقادی قرار داده است، اما هنوز از مابعدالطبیعه نگذشته و برآن غلبه نكرده است. نیچه كه مفاهیم حقیقت، عقل، سوژه، علیت، جوهر و ... را نقد كرده است چرا هنوز در قلمرو مابعدالطبیعه قرار دارد؟
نیچه تلقی فیلسوفان از انسان به مثابه حیوان ناطق و فاعل شناسا را نقد و رد كرده است. از طرف دیگر به نقد شناسایی و نیز شناخت شناسی پرداخته و بر متناهی بودن شناسایی آدمی و عدم كفایت آن برای زندگی صحه گذاشته و نیز تلقی متعارف نسبت به حقیقت را نقد كرده و حقیقت را خطا دانسته است، اما با همه نقدهایی كه بر این مفاهیم بسیار اساسی متافیزیكی وارد كرده است، همچنان در محدوده متافیزیك باقی است، زیرا به نسبت بین حقیقت، هستی، ذات آدمی، شناخت هستی آدمی و خطا تعرض نكرده است و البته تعرض به چنین نسبتی مستلزم گذشت از متافیزیك و بلكه عین آن است. نیچه در آستانه دروازه گذشت از متافیزیك غربی قرار دارد.